استاد طلایی

یه زمانی زیاد میرفتم لب زاینده رود,اونوقتا که واقعا رود بود!!!

میرفتم سی و سه پل,یه جایی می نشستم و به مرتضی عشقی(همون پیرمردی که نی میزد) گوش می دادم و اشکای دلتنگیمو همونجا میریختمو می رفتم خونه.

الان دیگه.....اصفهان مثل قبل نیست!چه شهر دلگیری شده!

اونوقتا هر وقت میرفتی توی پارکا,پر از جمعیت بود,مردم شام و عصرونه رو اونجا میخوردن,شبای جمعه تا نزدیک صبح لب آب یه شوروحالی داشت,زیر پل خواجو همه اونایی که ادعای آواز خونی داشتن جمع می شدن و تا سحر میخوندن,خیلیا واقعا صداشون بی نظیر بود ولی گمنام بودن!

یه روز یه هنرمند معروف رو اونجا دیدم,اینقد شلوغ شده بود که جای سوزن انداختن نبود!به افتخار مردم نزدیک بیست دقیقه آواز خوند,همه یه جورایی از خود بی خود شده بودن!یادش بخیر

اون زمون من استاد طلایی رو نمی شناختم,یه روز که خیلی دلم گرفته بود,ایشونو توی گرگ ومیش غروب لب رود خونه خشک شده دیدم,یه مرد مسن باوقار بودن با یه عصای کنده کاری شده ی خیلی قشنگ با یه کلاه که همون اول نظرو جلب می کرد,دیگه من مثل اون کلاهو ندیدم!

خدایش بیامرزد.

یه دفتر دستشون بود وداشتن چیزی می نوشتن,یکم به هم خیره شدیم,من چشام پر اشک بود اما ازش خجالت نکشیدم!یه نگاه غمگین بهم کرد و من رد شدم اما توی ذهنم موند......بعد ها فهمیدم که ایشون استاد طلایی (حاج احمد غفورزاده)بودن و اون لحظه داشتن این شعرو می نوشتن:

 

آبی,نمانده است,در این رودخانه هیچ!

 

مرغی,نمانده است,در این آشیانه هیچ!

 

مرغابیان موج شکن,تشنه مرده اند!

 

دیگر پرنده را نبود آب و دانه,هیچ!

 

آهنگ خسروانی شب های عشق کو؟!

 

دیگر نمانده "باربدان" را ترانه,هیچ!

 

ای زنده رود!در صدف تو نمانده است

 

جز اشک من که ریخته ام دانه دانه,هیچ!

شادروان استاد طلایی

/ 0 نظر / 21 بازدید