میعاد

در فراسوی مرزهای تن‌ات تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده‌ئی که می‌زنی مکرر کن.

 در فراسوی مرزهای تن‌ام
تو را دوست می‌دارم.

 در آن دوردست بعید
که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد

 و شعله و شورتپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می‌نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وامی‌گذارد

 چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر

 تا به هجوم کرکس‌های پایان‌اش وانهد...

 در فراسوهای عشق
تو را دوست می‌دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.

 در فراسوهای پیکرهای مان
با من وعده‌ی دیداری بده

/ 0 نظر / 11 بازدید