برای طلوغ خورشید که هر روز چه بخواهم چه نخواهم نوید امید است

میدانم نه تو می مانی

 نه اندوه

 و نه هیچ یک از مردم این آبادی

 به حباب نگران لب یک رود قسم

 و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود

جامه ی اندوه نپوشان هرگز

/ 7 نظر / 6 بازدید
بهزاد

سلام. خوشحالم که مطلبی که گذاشتم برات مفید بوده گل گیسوی عزیز [گل]

هستي

اگه با تبادل لينك موافقي نظرتو بگو

SiNA Hp

تــَمآم هوآ رآ بو مـے کشم چشم مـےدوزم زل مـے زنم… انگشتم رآ بر لبآن زمیـن مے گذآرم: ” هــــیس… مـے خوآهم رد نفس هآیش بـہ گوش برسد...” امآ… گوشم درد مـےگیرد از ایـن همـہ بـے صدآیـے دل تنگـے هآیم را مچالـہ مـے کنم و پرت مـے کنم سمت آسمآن دلوآپس تو مـے شوم کـہ کجآے قصـہ مآن سکوت کرده ایـے کـہ تو رآ نمـے شنوم

آمد

و اين اميد هستش كه ادم رو مجاب ميكنه براي بيدار شدن براي يك روز قشنگ ديگه .

.

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود وز خوردن غم بجز جگر خون نشود گر در همه عمر خویش خونابه خوری یک قطره از آن که هست افزون نشود...

آمد

رندوم وار از آرشيوت اين پستت رو خوندم http://inmylifetoday.persianblog.ir/post/37/ به نوعي يك گوشه از درددلات رو در پست ديشبم من هم درددل كردم .واقعن خيلي چيزها عوض شده بخصوص رفتار ما ادمها كه فقط ادعامون ميشه با هميم ولي در كل خنجر فقط در دست داريم .