امروزم را باور کن ...
با من که اکنون دوستت دارم اینگونه مباش ،
زیرا که ...
روزی خواهد آمد که اندوه من به پایان می رسد .
روزی که اشکهایم به سکون می رسند .
روزی که دلتنگیم به صبری دائمی بدل می شود .
روزی که قلبم از هیجان شنیدن صدایت ، پیامت ، نامه ات دیگر نمی لرزد .
روزی خواهد آمد که ترانه ها ، تنها تداعی خاطراتی دور می کنند و تصاویر ،غبار قهوه ای زمان می گیرند .
روزی می رسد که نامه هایت را به باد می سپارم و صدایت را دیگر نخواهم شناخت .
روزی خواهد آمد که بغض مرا رها کند .
روزی که لبخند زدن آسان می شود .
روزی که لحظه های تلخ و غم انگیز شنیدن نامت ، کوتاه تر از پرش پلکی شود آنقدر که فقط گوشه های لبم را آویزان کند .
روزی خواهد آمد که تو را به آغوش خالی و سرد فراموشی بسپارم ! ...
روزی خواهد آمد دوست من !


روزی که زیاد هم دور نیست...