چند روزه که حالو حوصله ندارم,شبا بیدارم روزام مثه کلاف سردرگم!مثه آدم آهنی شدم راه میرم وکار میکنم! نه میخوابم,نه میخورم,نه حرف می زنم.....

امروز دیگه همه دوستام توی آموزشگاه صداشون دراومده بود که این چه وضعیه!

حالی که جواب بدم نداشتم,کاش یه نفر فقط یه نفر توی این دنیای خدا بود که می گفت میفهممت,درکت می کنم,اما منی که همه حرفامو توی دلم میریزم چه توقعی از بقیه دارم؟!

یه دوست خوب دارم که اونم با اینکه حس های خیلی قویی داره نتونست حال منو بفهمه,اصلا حدس هم نزد!از پرت و پلا گفتنام از بی حالیم واز اضطرابم چیزی حس نکرد!فقط تا تونست منو به باد انتقاداش گرفت,که البته همشون درست بود اما من که خودم نیستم!نمیدونم کی ام,کجام!!!.....چند روزه که گلومو بغض فشار میده,جایی که گریه کنم نیست,خلوتی,آغوشی....

رنگی کنار شب من بی حرف مرده است

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است