سفرنامه کندلوس

ممنون الهام عزیزم که منو در این تجربه بی نظیر سفرت شریک کردی.

 با لحظه لحظه ش همسفر شدم

خیلیییی این سبک نوشتنت رو دوست دارم و همخونی عجیبی با روحیات خودم داره!
با این تصاویر زیبا با تو دیدم و با شاعرانگی هات شاعرشدم:

"گاهی هم روی پشت بام شیروانی، صداهایی به گوش می رسد، صداهایی مثل برخورد باد با بام، مثل پیچیدن دو موجود به هم در خلوت یک عشق ناب، مثل پریدن، مثل دویدن، مثل تا اوج رسیدن... "


" در روزی که نم نم باران از چشم ابر سرازیر می شد و در جام خاک و جنگل فرو می ریخت، من از شادی لبریز بودم... گویی صدای زنگوله، موسیقی دروازه بهشت بود که رخصت حضور می داد..."


و با انتقادها و چراهایت افسوس خوردم
فیلم "باغ های کندلوس" رو ندیدم ولی قصدکردم که حتما ببینم.
در تمام این سوالها و افکارت...از سوال چوپان...از توصیف عشق "کاوه" و "آبان" با جزییاتش:

"محو تماشای زیبایی های مسیر بودم و غرق آبان آبان گفتن های کاوه..."
"انگار کاوه پشت این درخت خود را استتار کرده و با باز کردن دست هایش می خواهد آبان را در آغوش بگیرد"


از تصاویر بی نظیری که گرفتی,دورنماها,مناظرزیبا,رنگهای پاییزی,توصیف موزه,دیدن خوبیها و بدیها در کنار هم و حسن ختام,تصویر سایه ی بلندت...
در همه و همه خودم رو دیدم.