وسط پله ها بغلش کردم.چقدر ظریف بود! به چشماش نگاه کردم.اشکام به صف شده بودن و دونه دونه روی صورتم سرسره بازی میکردن.
باتردید نگاهم کرد.چندلحظه مکث کرد.
بالبخند و لحن کمی تلخ سوالی ازم پرسید..دلم لرزید..اما حرف دلمو گفتم.
نگاهش مهربون شد و اجازه داد تا کمکش کنم و از پله ها پایین اومدیم.
پاسخ من به سوالش اشکهای اوراهم جاری کرده بود.انگار که اون کلمات رمز عبور بود..
با انگشتام اشکهای مرواریدگونه ش رو پاک میکردم.تمام حرفهایی که آماده کرده بودم تبدیل به سکوت و اشک شدن وسراپا گوش شده بودم.

....

دیدن ایران در اون لحظات خاص معنای متفاوتی برای من داشت و رازی به من آشکارشدکه ای کاش میتونستم به زبون بیارم یا بنویسم ولی ویژگی رازهای واقعی اینه که نباید فاش بشن.